خوب جونم براتون بگه از اون سورپرایز خفن.
گفته بودم که هیچ حرف و حدیث جدی بین من و همخونه جون نبود.یعنی هیپی ها.ما دوتا دوست معمولی بودیم که همو یه جورده بیشتر از یه خورده میدیدیم.
خوب منم به مامانم همینو گفته بودم اما...
یه روز که خسته و هلاک برگشتم خونه دبدم مامان به جوریه (حتما همتون دیگه بعد از اینکه هیجده نوزده سال دختر مامانتون بودین میدوتونین حدس بزنین مامانتون کی سرحاله و کی نمیشه رفت طرفش) خلاصه که منم که خودم در حد مرگ خسته بودم راهمو کشیدم رفتم تو اتاقم.یه نیم ساعت بعد مامانم اومد پیشم.دیدم ظاهرا قضیه جدیه و به منم مربوطه.
گفت نگفته بودی که جریان اینقدر جدیه.
حالا من هاج و واج مامانمو نگاه میکردم.اونم وقتی دید ظاهرا من چیزی نمیدونم گفت که یه خانمی امروز زنگ زده و گفته که من مامان همخونه هستم و ایشون و دختر شما ظاهراباهم هستن که مامان گفته بعله ولی چیز جدی نیست و همه تو این سن یه دوست غیر همجنس دارن و نگران نباشین و دختر من قصد ازدواج نداره حالا که ایشون گفته بودن نخیر شما خبر ندارین قضیه خیلی از این حرفا جدی تره و پسر درسخون من اصلا دیگه به درسوکارش نمیرسه و حواسش پرت شده و من میخوام شما رو ببینم و با هم یه تصمیمی بگیریم.
خوب این برا مامان من خیلی زیادی زیاد بود و میتونستم بفهمم که چرا عصبانیه.
با یه حالت تمسخری گفت خوب حالا چه تصمیمی باید براتون گرفت خانمه بزرگ؟؟؟
اینقدر عصبانی شدم که حد نداره اصلا کاملا شوک شده بودم و نمیدونستم چیکار باید بکنم.
اونشب جواب تلفنای همخونه رو ندادم.
فرداش که برا حرف زدن با من به این و اون متوسل شد ازش پرسیدم چرا؟؟؟
گفت که اونم هیچ تصوری از چراش نداره.
من این وسط نمیفهمیدم که جریان خواستگاریه یا چی؟؟؟
تا اینکه...
یه جمعه که به صورت لهیده از دانشگا برگشتم فهمیدم...
ادامه دارد.
salam zood be zood ke neminevisi la'aghal tolanitar benevis :-)
خیلی بدجنسی.واسه چی ایقدر کوتاه می نویسی؟؟؟
اوه فی فی دق دادی
تو رو خدا حداقل طولانی تر بنویس
دیر به دیر هم که آپ میکنی یهو بگو برین خودتونو از بالای برج میلاد پرت کنین پائین دیگه!!
بمیره این بلاگ اسکای که آیکون شکلک نداره!!!!
داره به جاهای خوبش میرسه!! :دی
ای بابااااااااا باز سریال سر اصل مطلب قطع شد
فهمیدی که چی ؟ دقیقا جای حساس تموم می کنی منتظر بقیه ماجرا هستم